مطالب وب سایت سون اسکول

انشا در مورد هرکه بامش بیش برفش بیشتر

انشا در مورد هرکه بامش بیش برفش بیشتر

انشا درباره ى هرکه بامش بیش برفش بیشتر

صفحه 46 کتاب نگارش پایه هفتم

 

ضرب المثل: «هرکه بامش بیش برفش بیشتر»

 

مقدمه : صبح یک روز آفتابی، محمد تقی از خواب بیدار شد و به مزرعه کوچکش که کنار خانه اش بود، رفت تا سبزی هایی که رسیده و قد کشیده بودند، بچیند و آنها را به شهر برده و بفروشد.

بند : وقتی به آنجا رسید، چشمش به حشمت افتاد که در مزرعه بزرگش در حال چیدن گوجه بود. حشمت حسابی عرق کرده بود و با اینکه فقط چند سبد گوجه چیده بود، اما حسابی به هن وهن افتاده بود و خستگی از سر و رویش می بارید.

به حشمت سلام کرد وشروع کرد به چیدن سبزی ها، برای اینکه سبزیها پلاسیده نشود، آنها را تندتند می چید و بسته بندی می کرد. بعد از گذشت سه ساعت، کارش تمام شد.

(بیشتر…)

انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه

انشا صفحه ۴۲ کتاب نگارش پایه هشتم

 

مقدمه : موش ها از جمله حیواناتی هستند که همواره ردپای آن ها را می شود همه جا مشاهده کرد.

 

بدنه : کم کم داشت با قدم هایی که احتیاط کاملی در آن بود به داخل خانه گام می نهاد او با هر نگاهش که به سرعت بود به این سو و آن سو می نگریست و بو می کرد به دنبال غذا بود .

 

انگار این راه را چشم بسته هم می توانست بپیماید. بوی غذا او را به آشپزخانه رساند. موش زنی را دید که در حال پخت و پز است و متوجه او نیست. موش با دقت بسیاری از گوشه ای گذشت تا خانم خانه او را نبیند زیرا از انسان ها می ترسید.

 

او همیشه دیده بود که بسیاری از هم کیشانش توسط انسان ها کشته شده اند از ترس زیاد ناگهان به یکی از ظروف برخورد کرد و صدایی ایجاد شد. خانم خانه برگشت و موش را دید. با دیدن موش او ترسید و جیغ کشید و در این موقع بود که موش پا به فرار گذاشت.

 

دسته ای از موش ها  صحرای  هستند. آن ها از دسته جوندگان در جانداران هستند. هر چیزی که قابل جویدن باشد را  با دندان تیز خود می جوند حتی اگر قابل خوردن نباشد. اگر فرصتی بیابند فرش، چوب، کاغذ و… را می جوند و خسارت هایی به انسان ها وارد می کنند.

 

در واقع دندان موش ها به سرعت رشد می کند و آن ها برای اینکه این رشد را متوقف کنند مجبورند همه چیز را بجوند تا سرعت این رشد کند شود موش ها بر اساس طول دم خود قابل شناسایی هستند. بسیاری از انسان ها از تله موش ها استفاده می کنند تا موش ها را به دام انداخته و بکشند. یکی از بزرگ ترین دشمن موش ها گربه ها هستند گربه ها، موش ها را دنبال می کنند تا  از آن ها غذایی برای خود تامین کنند.

 

بسیاری از موش ها در فاضلاب منازل و (بیشتر…)

انشا در مورد دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

انشا در مورد دیدن یک شکارچی از دریچە چشم یک آهو

انشا در مورد دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

انشا صفحه 42 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم

 

مقدمه : حیوانات همواره با ارزش هستند و باید در حفظ و نگهداری آن ها کوشا باشید و قصد شکار و آزار آن ها را نداشته باشیم . یکی از حیوانات مقبول پسند همه آهو است .

 

بدنه : آهو یکی از زیباترین مخلوقات خداوند است .  حیوانی که حتی امام رضا (ع) ضامن او بوده است .  این حیوان زیبا همواره به دلیل نافه خوش بویی که دارد، مورد توجه شعرای بزرگ فارسی شده است . آهو همواره در معرض شکار است .

 

آهو با دیدن شکارچی در جای خود می لرزد به این سو و آن سو می نگرد به فکر این است کجا رود همین چند لحظه پیش دوستش کنارش بود ولی حالا نیست این مرد با لباس عجیبش کیست، باید بروم . او چیز باریک و درازی در دست دارد .

 

می ترسم. باید بروم . در یک لحظه آهو فرار می کند و شکارچی نمی تواند به هدف شوم خود دست بیابد . به دلیل شکارهای بی رویه ای که در طبیعت وحشی صورت می گیرد . بسیاری از حیوانات در معرض انقراض هستند .

 

یکی از حیوانات، آهو است . آهوان نژادهای مختلفی دارند . نر آن ها شاخ دارد و ماده آن ها بدون شاخ است . ان ها بسیار زیبا هستند به خصوص آهوانی که تازه به دنیا آمده اند . آهو قلبش تند می زند. انگار کمی دور شده است از دور  صدای گلوله را می شنود .

 

نمی داند این صدا از کجاست و بسیار می ترسد . او دوباره می دود تا خیلی از شکارچی (بیشتر…)

انشا در مورد دیدن مورچه ای که باری را می کشد

انشا صفحه 42 کتاب نگارش پایه هشتم

انشا در مورد دیدن مورچه ای که باری را می کشد صفحه ۴۲ کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم

 

مقدمه : زندگی لبریز از دشواری ها است و پیوسته آدمی در کوشش است تا این راه دشوار را برای گذراندن زندگی طی کند. حیوانات نیز این دشواری ها را طی می کنند یکی از این حیوانات مورچه است .

 

بدنه : مورچه حشره ای اجتماعی است که در زیر زمین به صورت دسته ای زندگی می کنند . مورچه ها غذای خود را با تلاش بسیار زیادی به دست می آوردند . آنها در فصول گرم سال در حال جمع آوری آذوقه برای فصل سرد سال هستند.

 

 

مورچه ها توانایی بلند کردن بار با وزنی معادل چهل برابر وزن خود دارند . هر زمانی مورچه ای را با بار زیاد بر کولش می بینم یاد این سخن معروف می افتم که می گوید : میازار موری که دانه کش است , که جان دارد و جان شیرین خوش است

 

مورچه ها در تمام طول عمر خود دشواری می کشند ، مورچه ها تلاش بسیار زیادی برای بردن آذوقه به لانه شان میکنند . من چندین بار دیده ام که یک مورچه پس از چند تلاش ناموفق بلاخره موفق میشود که آذوقه را به لانه خود ببرد .

 

انگار از این نوع زندگی عاجز نمی شوند. آن ها همیشه امیدوارند هر چند راهی که برای رسیدن به لانه یا آذوقه طی می کنند سخت باشد باز هم با تلاش فراوان ادامه می دهند و به آسانی از چیزی دست نمی کشند .

 

مورچه ها دائماً به کمک شاخک های خود با یک دیگر تماس برقرار می کنند . آن ها به صورت گروهی زندگی می کنند و در بین آن ها توزیع کار وجود دارد . مورچه ها از لانه ی خود ، آذوقه خود و از هم دیگر مراقبت و محافظت می کنند.

 

مورچه ها یکی از فوق العاده ترین موجودات روی کره زمین هستند که درس های بزرگی به ما انسان ها می دهند . هر وقت مورچه ای را می بینم اوج عظمت و خلقت خداوند (بیشتر…)

انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید

انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید صفحه 42 کتاب نگارش پایه هشتم

 

انشا صفحه 42 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم

 

مقدمه : ما 9 ماه به مدرسه میرویم که در بین این 9 ماه تعطیلی های زیادی وجود دارد . ما هر روز که به مدرسه میرویم باید چالش هایی را پشت سر بگذاریم .

 

بدنه : ساعت شش و نیم صبح است. مادرم مانند همیشه آمده و دارد مرا از خواب سنگین بیدار می کند . به قول خودمان مادرم دارد نازم را می کشد . پس از چند دقیقه بالاخره مادرم به سختی مرا از خواب خوش بیدار کرد .

 

آفتاب هنوز کامل طلوع نکرده و هوا نیمه تاریک است دوباره سرو صدای خروس همسایه به گوش می رسد . با چشم های خواب آلودم که هیچ جارا نمی بیند دست و صورتم را می شورم و لباس هایم را که مادرم بر روی صندلی میز ناهار خوری گذاشته است میپوشم و صبحانه لزیزی را میل میکنم .

 

مسافت خانه تا مدرسه ما بسیار طولانی است برای همین مجبور هستم با سرویس به مدرسه بروم. داخل حیاط خانه می روم و روی صندلی کوچک چوبی که در گوشه خانه مان گذاشته شده است می نشینم و بندهای کفشم را می بندم و داخل کوچه منتظر سرویسم می مانم.

 

اول صبح است بقال ها و مغازه دار های سحر خیز جلوی مغازه هایشان را آب و جارو می کنند و طبقه های مواد خوراکی را به داخل کوچه می آورند تا جلب توجه شود و بتوانند روزی حلال کسب کنند. بلاخره تاکسی زرد رنگ از راه میرسد سوار ماشین می شوم و به بچه ها تک تک سلام میکنم بچه ها از شدت سرما مانند گنجشک کز کرده اند و سر هایشان را به زور به داخل کت هایشان جامی دهند.

 

بیرون را نگاه می کنم تاکسی های زرد رنگی را می بینم که بچه ها را نوبت به نوبت سوار می کنند و چراغ های قرمز زندگی را پشت سر می گذارند. مادرانی که در صف های نان ایستاده اند و پدرانی که با کاسه آشی که حرارت می دهد به خانه بر می گردند.

 

ترافیک زیادی وجود دارند اکثر ماشین ها در حال رساندن دانش آموزان هستند . هر روز از فلکه ای عبور میکنیم که نزدیک آن فلکه پل هوایی وجود دارد . مدرسه ای کنار آن پل وجود دارد . هر روز صبح دانش آموزان از روی آن پل رد میشون تا به مدرسه برستند . از زیر پل عبور میکنیم من عادت دارم هر وقت که به مدرسه میروم ماشین های موجود در خیابان را بشمارم .

 

در مسیر از جاده ای رد میشویم که در بلوار های وسط گل های زیادی با رنگ های مختلفی کاشته اند . به مدرسه میرسیم همگی با ذوق و شوق از سرویس خارج میشویم و به حیاط مدرسه قدم میگزاریم و در گوشه ای بر روی نیمکت آهنی می نشینیم . و از (بیشتر…)

انشا در مورد مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه

انشا صفحه 42 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم

انشا در مورد مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه کلاس هشتم

 

مقدمه : بازی فوتبال یکی از رایج ترین , معروف ترین و پر هیجان ترین بازی در بین بازی های موجود در سراسر جهان است . کودکان علاقه زیادی به این بازی دارند . و شور و اشتیاق خاصی نسبت به این بازی از خود نشان میدهند .

 

بدنه : همیشه در رویا هایم به زمین فوتبال قدم می گذاشتم و از نزدیک تک تک لحظه ها را احساس می کردم ، لحظه هایی که برایم خیلی دلنشین بود . از زمانی که کوچک بودم علاقه بسیار زیادی به فوتبال داشتم .

 

این علاقه ناشی از علاقه ی شدید پدر و برادرم به بازی فوتبال بود . خیلی از شب ها تا دیر وقت به همراه برادرم بیدار می ماندم و بازی فوتبال را تماشا میکردیم تا بالاخره یکی از روز های خوب خداوند، برادرم با بلیطی به خانه آمد.

 

خیلی خوشحال شدم و با ذوق فراوان به سمت ورزشگاه مسابقه فوتبال رفتیم همین که به بیرون ورزشگاه رسیدم فهمیدم که تنها من نیستم که علاقه ی فراوانی به فوتبال دارم. همه جا تا چشم می خورد مردان و پسرانی بودند که برای مسابقه فوتبال آمده بودند .

 

در آخر با گذر از آدم ها و تحمل مشقت های فراوان جای خالی در بین صندلی های تیم مورد علاقه ام پیدا کردم، اما این جای خالی پشت تور دروازه بود. هر چند دیدن مسابقه از این مکان بسیار سخت بود اما کم کم که محو مسابقه بودم، انگار دیگر خودم نبودم انگار مانند خواب هایم بخشی از دروازه شده بودم. توپ که به سمتم می آمد می ترسیدم و به خود می لرزیدم . آخر بعد از ترس های بسیار توپی از دروازه بان گذشت و من را لرزاند .

 

آری تیم مورد علاقه من گل خورد. بازی با درگیری های بسیار و کشمکش هایی بین دو تیم تمام شد. هر چند تیم مورد علاقه من نبرد، اما من هنوز از ذوق

 

(بیشتر…)

بازنویسی حکایت مردکی را چشم درد خاست صفحه 36 کتاب نگارش پایه هشتم

بازنویسی حکایت در مورد مردکی را چشم درد خاست

بازنویسی حکایت صفحه 36

بازنویسی حکایت در مورد مردکی را چشم درد خاست

 

حکایت : مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار (دام پزشک) رفت که دوا کن؛ بیطار از آنچه در چشم ستوران می کرد، در دیدۀ او کشید و کور شد. حکومت (شکایت) به داور بردند. گفت: «بر او هیچ تاوان نیست؛ اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی».

 

بازنویسی : آقای سلمانی بعد از اینکه شامش را خورد. تلفن همراهش را برداشت تا وقایع را بررسی کند. آنقدر از این صفحه به آن صفحه رفت که چشمانش قرمز شد و درد گرفت.

 

فکر کرد اگر بخوابد، خوب می شود. دستمالی روی چشمانش بست و دراز کشید اما درد خوب که نشد هیچ، بدتر هم شد. آقای سلمانی که خیلی آدم تنبلی بود، حوصله نداشت به یک بیمارستان برود.

 

برای همین به طبقه پایین رفت و از همسایه اش که دامپزشک بود، دارویی برای درمان دردش خواست. همسایه گفت: برادر من عزیز من , من پزشک حیواناتم، تو باید به چشم پزشک مراجعه کنی، آقای سلمانی همچنان اصرار کرد.

 

همسایه که خسته بود و آن روز چهار زایمان گاو انجام داده بود، رفت و قطر ای آورد و همین که آن را در چشم آقای سلمانی چکاند، یکدفعه (بیشتر…)

دانلود تمامی انشا های کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

همه انشا ها و تمرینات کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم . ( به همراه جواب )

شامل تمامی بازنویسی حکایت ها , انشا ها , تصویر نویسی ها و …

این مطلب برای دسترسی بهتر شما به تمامی موضوعات کتاب نگارش پایه هفتم ساخته شده است .

برای مشاهده هر انشا روی آن کلیک کنید .

شما میتوانید انشا هایی را که خودتان نوشته اید را برای ما ارسال کنید . انشا های شما با نام خودتان در وب سایت ثبت میشود و کاربران دیگر میتوانند از انشا های شما استفاده کنند . برای این کار بر روی ارسال انشا که در بالای صفحه قرار دارد کلیک کنید .

 

مشاهده تمامی انشا های کتاب نگارش پایه هفتم راهنمایی :

=====================================

انشا در مورد پاییز صفحه 20 کتاب نگارش پایه هفتم

انشا در مورد حیاط مدرسه صفحه 20 کتاب نگارش پایه هفتم

انشا در مورد روزی را که دوست دارم تکرار شود صفحه 20 کتاب نگارش پایه هفتم

تصویر نویسی صفحه 23 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

بازنویسی حکایت صفحه 36 در مورد روزی در فصل بهار با جمعی از دوست داران

انشا در مورد خانه صفحه 42 کتاب نگارش پایه هفتم

انشا در مورد عینک صفحه 42 کتاب نگارش پایه هفتم

انشا در مورد کلاغ صفحه 42 کتاب نگارش پایه هفتم

گسترش ضرب المثل هرکه بامش بیش برفش بیشتر

انشا در مورد محل زندگی ما صفحه 52 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

انشا در مورد ایران صفحه 42 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

انشا در مورد آسمان شب صفحه 42 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

مقایسه دو تصویر صفحه 55 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

انشا در مورد کفش صفحه 63 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

انشا در مورد ناخن صفحه 63 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

انشا در مورد درد دندان صفحه 63 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

بازنویسی حکایت شخصی خانه ای به کرایه گرفت صفحه 66 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

گسترش ضرب المثل بار کج به منزل نمیرسد صفحه 76 کتاب نگارش

بازنویسی حکایت شخصی شتری گم کرده بود صفحه 95 کتاب مهارت های توشتاری پایه هفتم

(بیشتر…)

بازنویسی حکایت شخصی خانه ای به کرایه گرفت پایه هفتم صفحه 66

بازنویسی حکایت شخصی خانه ای به کرایه گرفت

بازنویسی حکایت صفحه 66 مهارت های نوشتاری هفتم

 

بازنویسی حکایت شخصی خانه ای به کرایه گرفت از هیچ سایتی کپی گرفته نشده است پس نشر بدون منبع حرام ولی پیگرد قانونی ندارد

 

حکایت زیر را به نثر ساده امروزی، بازنویسی کنید.

حکایت : شخصی خانه به کرایه گرفته بود. چوب های سقف بسیار صدا می داد.به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد.

پاسخ داد: چوبهای سقف، ذکر خدا می کنند. گفت :« نیک است؛ اما می ترسم این ذکر، به سجود بینجامد».

 

نویسنده : ( عبید زاکانی )

 

بازنویسی : روزی مردی به مسافرت رفت.

هنگام غروب آفتاب به روستایی رسید و تصمیم گرفت شب در آنجا بماند.

پیرمردی را دید و از او پرسید: در کجا می توانم استراحت کنم؟

پیرمرد پاسخ داد: من اتاقی از خانه ام را به تو اجاره می دهم، مرد پذیرفت و با پیرمرد به سوی خانه رفت.

خانه پیرمرد قدیمی و با چوب ساخته شده بود.

در آنجا متوجه شد وقتی باد می آید، سقف خانه صدا میدهد.

صبح که می خواست حرکت کند، به پیرمرد گفت: پدر جان سقف خانه صدا میدهد. بهتر است تا بدتر نشده، آن را تعمیر کنی.

(بیشتر…)

انشا در مورد روزی را که دوست دارم تکرار شود

انشا در مورد روزی را که دوست دارم تکرار شود

انشا درباره روزی را که دوست دارم تکرار شود

انشا صفحه 20 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

 

مقدمه : هر گاه در یک شرایط خاص قرار می گیریم ،

ابتدایی ترین احساسی که میکنیم  احساسی نیست جز احساس غریب بودن و دلهره نسبت به شرایطی که درون آن هستیم .

اما در گذر زمان با فهمیدن و درک کردن موضوع و رویداد می توان حس خود را به حسی زیبا و لذت بخشی تغییر داد.

 

بدنه  : نزدیک به دو سال پیش بود همه در خانه ما در حال خوشحالی کردن و با یکدیگر حرف زدن و خندیدن بودند .

مادربزرگ و خاله و عمه من در خانه مشغول بودند، و هرکدام کاری را انجام میدادند و می گفتند که امروز روزی است که 9 ماه برایش انتظار کشیدی .

امروز قرار است خواهر بزرگوارت بدنیا بیاید . ولی نمیدانستند من در این 9 ماه انتظاری نکشیدم . همه این 9 ماه به این فکر میکردم که اگر خواهر یا برادری گیرمان بیاید

دیگر مانند همیشه پدر و مادرم برایم وقط نمیگزارند دیگر آنها به من توجهی نمیکنند دید انها نسبت به من در مرور زمان کم رنگ تر میشود . و مرا مانند قبلا دوست ندارند .

خواهرم به دنیا آمد بعد از دو روز مادرم از زایشگاه به همراه خواهر جدیدم باز گشتند . آن روز وقتی مادرم به خانه آمد من به اتاق خودم رفتم به گوشه ای نگاه میکردم و به آینده خودم فکر میکردم

رفتار آن روز من در خانه طوری بود که همه نگران این بودند که برخورد من با خواهرم چگونه خواهد بود . پدر و مادرم به همراه خواهرم به اتاقم آمدند من با دیدن صورت خواهرم که مانند ماه بود

صورت او شباهت زیادی به صورت من داشت من  لبخندی زدم و حس خوشی به من دست داد . او را بغل کردم و بوسیدمش او به من نگاهی کرد من خنده ام گرفت

او هم با دیدن خنده های من میخواست ادایم را در می آورد .مادرم هدیه ای به من داد و به من گفت :

این هدیه را خواهرت برایی تو خریده است . و به تو کادو داده است .بعد از باز کرد کاغذ کادو اسباب بازی درون آن را دیدیم .

مادرم به من گفت : او برای تو این اسباب بازی را خردیه استتا تو به وسیله ان به او بازی کنی . تو دیگر تنها نیستی .

میتوانی با خواهرت همیشه بازی کنی و از تنهایی در بیایی امیدوارم بتوانی به خوبی از او مراقبت کنی .

آن لحظه بود که تمام حس های بد درون بدن خود را دور ریختم . و از اینکه خواهرم وارد خانه مان شده بود

و جمعیت خوانواده ما را به 4 نفر رسانده بود خوشحال شده بودم . و اما حال که دارم این انشا را برای شما هم کلاسی هایم میخوانم خوشحال هستم که خواهری دارم .

ما با یکدیگر همیشه بازی میکنیم و من همیشه از او مراقبت میکنم . من از اینکه خواهری دارم خوشحال هستم و دوست دارم دوباره چنین روزی برایم اتفاق بیفتد .

آن روز یعنی روز به دنیا آمدن خواهرم برای من یکی از روز هایی است که دوست دارم دوباره تکرار شود .

دوست دارم جمعیت خوانواده ما به 5 نفر برسد و هم بازی جدیدی برای خود و خواهرم پیدا کنم .

(بیشتر…)

CLOSE
CLOSE