خانه » انشا پایه نهم » بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

بازنویسی حکایت دزدی، پیراهنی را دزدید

بازنویسی حکایت روزی دزی پیراهنی را دزدید

انشا صفحه 34 کتاب نگارش پایه نهم

 

روزی روزگاری اسکندر به خانه ای که کسی در آن نبود و ساکنانش مدتی به مسافرت رفته بودند ، رفت و مخفیانه به داخل خانه وارد شد و علاوه بر طلا و جواهرات ، یک پیراهن زیبا و نفیس را برداشت که ظاهرا بسیار قیمتی بود .

 

 

سرمست و خوشحال به خانه برگشت و پیراهن را به پسرش احمد که کودکی امین و درست کار بود نشان داد و گفت : این را امروز از بازار خریدم . نظرت چیست؟

 

 

پسر جواب داد : بسیار زیباست پدر . ولی انگار برای من بزرگ است و برای شما نیز کوچک.اسکندر گفت : می دانم پسرم ، این پیراهن برای هیچ یک از ما مناسب نیست.باید فکری به حال آن بکنیم.

 

 

احمد گفت : اگر اجازه بدهید آن را بازار می برم و آن را به قیمت خوبی بفروشم.

 

 

پدر پیشنهاد احمد را قبول کرد و پیراهن را به او سپرد تا روز بعد برای فروش به بازار ببرد.

 

 

فردای آن روز پسر به راه افتاد و از قضا در راه ، سرایدار همان خانه را دیدکه به میان کوچه آمده بود و آه و ناله می کرد . پسر از روی کنکجاوی دلیل گریه او راجویا شد . سرایدار از دست اسکندر به ستوه آمده بود ، چرا که اجاره را به موقع نمی داد و همین موضوع باعث شده بود وی در کوچه بنشیند و آه و ناله بکشد . سرایدار خانه فرصت را مناسب دید و آن لباس با ارزش را در عوض کرایه آن ماه ا ز پسربچه گرفت.

 

 

احمد هاج و واج به خانه برگشت . به محض ورود به خانه ، پدرش از او پرسید : چه شدم پسر؟ به چند دینار پیراهن را فروختی؟ پسر پاسخ داد : به همان قیمتی که خودتان خریده بودید.

 

 

منبع : سون اسکول

 

 

بازنویسی حکایت شخصی پیراهنی را که دزدیده بود به پسر خود داد تا به بازار ببرد و بفروشد

بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سون اسکول

انشا پایه هفتم ، هشتم و نهم