سون اسکول

انشا ایستادن توی صف به صورت طنز و غیر طنز نگارش نهم

انشا ایستادن توی صف به صورت طنز و غیر طنز نگارش نهم

انشا ایستادن توی صف به صورت طنز و غیر طنز نگارش نهم

انشا صفحه 55 نگارش نهم درباره ایستادن توی صف

 

 

انشا طنز درباره ایستادن درون صف

 

مقدمه : صف نون سنگک یکی از پر اضطراب ترین مکان هایی است که آدمی تا کنون در آن بوده است. حضور در این مکان برای بیماران قلبی اکیدا توصیه نمی شود ؛ چرا که هیجان و انتظار در این صف دور و دراز ، می تواند آن ها را از راهی تخت بیمارستان کند. الزامی است که همه افرادی که در این صف ایستاده اند ، متن زیر را بخوانند و از آن تخطی نکنند.



بدنه : بعضی ها تان را می بینم که به موقع ایستادن توی به گوشی های موبایل تان خیره شده اید . این کار شما عملا خلاف مقررات این سنگک پزی است و جریمه خواهید شد. چرا که با این کار شما ، انتظاری که بایستی می داشتید را دیگر ندارید و به دیگران انرژی های منفی ارسال می کنید. همچنین ، گوشی که در دست دارید را به هزاران جای مختلف ،که دوست ندارم نام شان ببرم و خودتان می دانید، برده اید . حیف نیست نان به این خوبی را با آلودگی های گوشی تان همراه سازید!؟

 



مورد بعدی این است که مثل بچه های اول ابتدایی جای همدیگر را در صف نگیرید و نوبت خودتان و دیگران را رعایت کنید. نوبت بچه های کوچک را پایمال نکنید که اگر این کار را بکنید و دوربین های مداربسته ما حرکت شما را ضبط کنند ، به تمیز کردن تنور محکوم خواهید شد و تا روزی که بچه دلش خنک شود ، باید پول سنگک او را هم حساب کنید.

 

(بیشتر…)

انشا در مورد گذر رودخانه پایه نهم

انشا در مورد گذر رودخانه

انشا در مورد گذر رودخانه

انشا صفحه 21 کتاب نگارش پایه نهم

 

انشا اول درمورد گذر رودخانه

 

مقدمه : با شروع فصل بهار ، طبیعت جانی دوباره می گیرد . درخت ها بار دیگر سرسبز می شوند ، دشت ها پر از چمن زار و علفزار ها می شوند ، حیوانات از خواب زمستانی بر میخیزند و رودخانه ها با آب شدن برف ها بار دیگر پر آب و خروشان می شوند و صدای شرشر آب ، بار دیگر فضاهای خالی را پر می کند .

 

 

بدنه : وقتی رودخانه ای گل آلود است ، یعنی اینکه خسته است.حمل هزاران ذره کوچک خاک و سنگ و گل و لای از آن ها انرژی زیادی می گیرد ولی همین انرژی باعث می شود که دشت های حاصل خیز آبرفتی ایجاد شوند.رودخانه ها مظهر فداکاری هستند ، آن ها با تحمل این بار سنگین ، از زیبایی های خود می گذرند تا به دشت ها و زمین های فقیر ، کمک کنند و آن ها را زیبا کنند.چه قدر زیباست تماشای کمک کردن عناصر طبیعت به یکدیگر .

 

 

رودخانه ، با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند ، پیروز می شود ، شکست می خورد ، موفق می شود ، دل شکسته می شود . همین هاست که رودخانه را رودخانه کرده است. سنگ های ریز و درشت تجربه هایی هستند که رودخانه طی سالیان سال ها بدست آورده . بعضی از آن ها به قدری ارزشمند هستند که صدای رودخانه ها را چندین برابر زیبا می کنند ، با وجود اینکه او را به دشواری و سختی می کشاند .

 

 

(بیشتر…)

انشا در مورد پاییز کلاس هفتم

انشا در مورد پاییز

انشا در مورد پاییز پایه هفتم

صفحه 20 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هفتم

 

انشا اول درباره پاییز

 

مقدمه : آلو ، زردآلو و هندوانه به آخر خط رسیده اند. هیچ امیدی نیست.آن ها باید بروند ، چرا که صدای پاهای انار و پرتغال را می توانند از کیلومتر ها دور شنید . خودشان هم خوب می دانند که اگر پرتغال و انار بیایند و آن ها را ببینند ، برای شان خیلی بد می شود . پاییز آهسته آهسته می آید ، طوری که ما انسان ها متوجه آن نمی شویم ولی طبیعت خیلی خوب صدای پاییز را می شنود .

 

 

بدنه : پاییز در ابتدا بسیار مهربان است . انگار تابستان تمام نشده . هوا همچنان گرم است و خبری از سرما نیست . کولر ها همچنان روشن هستند و بچه ها کماکان در کوچه ها بازی می کنند . حتی درختان هم هنوز برگ های سبز خود را دارند و اثری از ریزش آن ها نیست.

 

 

پاییز کم کم عصبانی می شود . او دیگر نمی تواند این نافرمانی ها و خودسری ها را تحمل کند . پاییز آنقدر مهربان بوده است که زمین و زمان از محبت او سوء استفاده کرده اند . حالا وقت آن است که روی دیگر پاییز را ببینیم . برگ درختان روز به روز زرد تر می شود و پس از مدتی همه برگ ها می ریزند و هوا چنان سرد می شود که مجبور می شویم بخاری ها را از توی انبار در بیاوریم و آن را شعله ور کنیم . پاییز در مدت بسیار کوتاهی ، عوض می شود و نشان می دهد که با کسی شوخی ندارد .

(بیشتر…)

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت صفحه 70 پایه نهم

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت 

بازنویسی حکایت صفحه 70 کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم

 

روزی روزگاری مردی جوان همراه همسرش درشهر کوچکی زندگی می کرد .

 

همسر مرد ، زنی کدبانو و خانه دار بود که همیشه سروقت برای او ناهار و شام حاضر می کرد . یک روز زن برای خرید به بیرون رفته بود و موقع ناهار شده بود ولی هنوز خبری از او نبود .

 

مرد که تا آن روز همیشه غذایش را سروقت خورده بود ، از شدت گرسنگی نمی دانست چه کند . از سر تنبلی سراغ سفره رفت تا شاید آنجا چیزی پیدا کند و تکه ای نان سوخته دید .

 

همان را در دهانش گذاشت و قورتش داد.چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کرد شکمش به شدت درد می کند . مرد از ترس جانش سریع خود را به دکتر رساند و ماجرا را برای او تعریف کرد .

(بیشتر…)

انشا طنز و غیر طنز در مورد کمک به همسایه ها

انشا طنز و غیر طنز در مورد کمک به همسایه ها

انشا طنز و غیر طنز درباره کمک به همسایه ها

انشا صفحه 55 کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم

 

انشا طنز کمک به همسایه ها

 

مقدمه : همین چند روز پیش بود که داشتم از خیابان رد می شدم که شمسی خانوم را دیدم با قدم هایی لاک پشتی و قامتی خمیده قصد طی کردن خیابانی را با چند کیلو گوجه فرنگی و پرتغال کرده بود . راستش را بخواهید ، از آخرین باری که به همسایه ای در اینجور مواقع کمک کرده بودم ، چندین سال می گذشت. زود خودم را به پیرزن رساندم و وسایل را از او گرفتم .

 

 

بدنه : در همان حال که داشتم به دعاهای خیر رایج شمسی خانوم گوش میکردم و از خیابان رد می شدم ، کیسه گوجه فرنگی پاره شد و عزیز دردانه های پیرزن در صدم ثانیه در کف خیابان دفع شدند. صدای خنده و قهقه بچه ها از یک طرف ، بوق ماشین ها از طرف دیگر و از همه شدید تر ، صدای فریاد شمسی خانوم ، خیلی کلافم کرده بود . فورا دویدم به طرف خانه مان تا از آن مهلکه نجات پیدا کنم . شنیده بودم که می گفتند سارق همیشه به محل وقوع جرم بر میگردد ولی تا آن لحظه هنوز درک نکرده بودم .

 

 

کلید خانه در وسط خیابان داشت برای خودش تفریح و خوشگذرانی می کرد.از دور شمسی خانوم را دیدم که دور و برش را پرکرده بود از همسایه ها و آشناها و خدا می داند که داشت چه داستان های افسانه ای را متولد می کرد . همین که چراغ قرمز شد ، سریع رفتم و کلیدم را برداشتم.

(بیشتر…)

انشا صفحه 31 کتاب مهارت های نوشتاری نهم

انشا صفحه 31 کتاب نگارش پایه نهم

انشا درباره روز اول مدرسه پایه نهم صفحه ۳۱

 انشایی با موضوع آزاد با استفاده از همه ی گونه های کاربرد واژگانی

 

موضوع انشا : روز اول مدرسه

 

مقدمه : به احتمال زیاد اغلب شما با شنیدن عبارت (( روز اول مدرسه )) یاد خاطرات خود می افتید و این را هم باید گفت که هر فرد خاطره ای مختص خود را دارد و اجتماع این خاطرات رنگارنگ کلمه ی نوستالژی را به وجود می آورد.

 

 

بدنه : نوستالژی هارمونی ناراحتی و لذت و خوشحالی است ! ، ناراحتی و افسوس از گذر زمان مخصوصا دوران کودکی و احساس لذت و خوشحالی از به یاد آوردن خاطرات شیرین حتی با دیدن یک عکس قدیمی یا حتی یک عبارت مانند (( روز اول مدرسه )).

 

 

روز اول مدرسه پر از پیش هم قرار گرفتن تناقض هاست! ، در یک طرف دانش آموزی خوشحال ، مشتاق و با نشاط نشسته است در حالیکه در طرف دیگر دانش آموزی غمگین و نگران نشسته است ؛ در یک طرف دانش آموزی با دوست جدید خود گرم صحبت است و در طرف دیگر چشمان دانش آموزی خیره به پدر و مادرش است که مبادا او را در این جای ناشناخته رها کند!

(بیشتر…)

انشا صفحه ۴۱ کتاب نگارش پایه نهم | یک نوشته به زبان عادی و ادبی

انشا صفحه 41 کتاب نگارش پایه نهم

انشا صفحه ۴۱ کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم

یک نوشته به زبان عادی و ادبی بنویسید

 

موضوعی را به دلخواه انتخاب کنید یک بار به زبان عادی و بار دیگر به زبان ادبی آن را بنویسید

 

نوشته عادی درباره زمستان :

 

در فصل زمستان هستیم و هوا سرد است ؛ گروهی از جوانان مشغول ورزش برای گرم شدن هستند ، در طرف دیگر گروهی از کهنسالان و ریش سفید ها به خاطر سرمای نیمه ی زمستان لباسی ضخیم و گرم پوشیده اند .

 

 

در خانه ای ، دانش آموزی به خاطر تعطیلی مدارس خوشحال است ، در صورتیکه در خانه ای دیگر صاحب کاری به خاطر سرما مواد غذایی اش خراب و فاسد و کار و کاسبی اش بی رونق شده است.

 

 

در خانه ای مادری به خاطر سرماخوردگی فرزندش که حاصل از کمبود لباس گرم است ، گریه می کند و در خانه ی بزرگی در این منطقه ، فرزندی که پدر پولداری دارد از گرمای شومینه لذت می برد.

(بیشتر…)

بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

بازنویسی حکایت دزدی، پیراهنی را دزدید

بازنویسی حکایت روزی دزی پیراهنی را دزدید

انشا صفحه 34 کتاب نگارش پایه نهم

 

روزی روزگاری اسکندر به خانه ای که کسی در آن نبود و ساکنانش مدتی به مسافرت رفته بودند ، رفت و مخفیانه به داخل خانه وارد شد و علاوه بر طلا و جواهرات ، یک پیراهن زیبا و نفیس را برداشت که ظاهرا بسیار قیمتی بود .

 

 

سرمست و خوشحال به خانه برگشت و پیراهن را به پسرش احمد که کودکی امین و درست کار بود نشان داد و گفت : این را امروز از بازار خریدم . نظرت چیست؟

 

 

پسر جواب داد : بسیار زیباست پدر . ولی انگار برای من بزرگ است و برای شما نیز کوچک.اسکندر گفت : می دانم پسرم ، این پیراهن برای هیچ یک از ما مناسب نیست.باید فکری به حال آن بکنیم.

(بیشتر…)

انشا در مورد کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد

انشا در مورد کوه به کوه نمیرسد اما آدم به آدم میرسد

انشا در مورد کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد

مثل نویسی صفحه 44 کتاب نگارش پایه نهم

 

انشا اول درباره کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد

 

مقدمه : در روزگاران قدیم ، دو بازرگان کهنه کار و با تجربه با نام علی و نقی زندگی می کردند که همکاری و رفاقت آن ها ، میان مردم شهر زبانزد همگان بود.

 

 

بدنه : روزی از روز ها علی تصمیم گرفت تا تمام دارایی اش را بفروشد و به کالا تبدیل کند . او برای فروش کالا ها ، کالاها را بار کشتی کرد تا در سرزمین های دور افتاده بفروشد . از این راه می توانست سود زیادی را بدست آورد ولی در یکی از این روز ها طوفان سختی وزید و کشتی علی با همه دارایی اش از بین رفت و او بسیار فقیر و بی چیز شد .

 

 

علی که از نتوانسته بود کمکی از اطرافیانش بگیرد ، با امید یاری بهترین دوستش ، نزد نقی رفت و از او درخواست کرد مبلغی را به او قرض بدهد تا او دوباره بتواند به تجارت بپردازد . اما نقی در پاسخ به علی گفت : اگر با عقل بودی ، همه مال و منان خود را با کشتی نمی فرستادی و او را از خود راند.

(بیشتر…)

بازآفرینی ضرب المثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

باز آفرینی مثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

باز آفرینی مثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

انشا صفحه 76 کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم

 

انشا اول در مورد زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

 

چند صد سال پیش ، فردی به نام ابویزید در منطقه ای نزدیک رود نیل زندگی می کرد . شهری در آن منطقه وجود داشت که اهالی اش به آیین های مختلف معتقد بودند و حاکم آن شهر هم فردی ظالم و ستمکار بود که با نام دین یهود ، به انجام هر کار زشتی می پرداخت .

 

 

در این شهر ، یهودیان حرف اول و آخر را می زدند و اگر متوجه می شدند که فردی بین آن هاست که به دین آن ها ایمان ندارد ، او را آنقدر اذیت می کردند تا سرانجام به دین آن ها ایمان بیاورد . در این شهر خبری از کمک به مظلوم و گرفتن دست فقیران نبود . نیازمندان این شهر رفته رفته نیازمندتر می شدند و ثروتمندان رفته رفته ثروتمندتر و غنی تر.

 

 

ابویزید که به تازگی در این شهر ساکن شده بود ، نتوانست این وضعیت را تحمل کند . بالاخره قفل کلامش باز شد . به میدان اصلی شهر رفت و مردم را به یاری از همدیگر فرا خواند . مردم را فراخواند تا در برابر ظلم و ستم یهودیان با ایستند و دیگر مطیع حرف های آن ها نباشند.

(بیشتر…)